تبليغاتX
کلبه درویشی من


 

معلم یک مدرسه به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به مدرسه آمدند.

در کیسه‌ی بعضی ها ۲ بعضی ها ۳، و بعضی ها ۵ سیب زمینی بود.
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.
روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده. به علاوه، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند.

پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.
معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی، این چنین توضیح داد:
این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید. بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می‌کند و شما آنرا همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوی بد سیب زمینی‌ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 22:26 توسط مسعود |

 

زمانی که حضرت ابراهیم به معراج میرفت، در یکی از آسمان ها نگاه به زمین می کرد، دو نفر از بنده های خدا را دید که مرتکب گناه می شدند، عصبانی شد و از خدا خواست تا آنها را بکشد،خدا جان آن ها را گرفت. کمی که بالاتر رفت باز بنده ای را دید که مرتکب گناه میشود و باز هم از خدا درخواست قبلی را کرد و خدا دوباره جان آن بنده را هم گرفت

این اتفاق یک بار دیگر نیز افتاد تا آن که در باز چهارم خدا خطاب به ابراهیم گفت: چه میکنی ابراهیم!اگر من میخواستم مانند تو خدایی کنم که کسی روی زمین زنده نمی ماند. من گناه های بندگان خود را می بینم اما به آنان فرصت توبه می دهم و سریعا مجازاتشان نمی کنم.

آری ، خدای ما اینگونه با ما رفتار می کند اما ما چگونه به خدا رفتار می کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 5:57 توسط مسعود |

می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. مادرم گفت: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟...مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: ...

فقط ریاضی! گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟...گفتند: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!...گفتم: چرا؟... گفت:مردم چه می گویند؟!...

می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. زنم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟!...

بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند... می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

مُردم. برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!...

از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند. حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه کرده ام و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نیست: مردم چه می گویند؟!... مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، لحظه ای نگران من نیستند

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 16:34 توسط مسعود |

روزى شاه عباس به شیخ بهایى گفت : دلم مى‏خواهد ترا قاضى القضات كشور نمایم تا همانطور كه معارف را منظم كردى دادگسترى را هم سر و صورتى بدهی بلكه احقاق حق مردم بشود .
شیخ بهایى گفت : قربان من یك هفته مهلت مى‏خواهم تا پس از گذشته آن و اتفاقاتى كه پیش آمد خواهد كرد چنانچه باز هم اراده ی ملوكانه بر این نظر باقى باشد دست به كار شوم و الا به همان كار فرهنگ بپردازم .
شاه عباس قبول كرد و فردا شیخ سوار بر الاغش شده و به محل مصلاى خارج از شهر رفت و افسار الاغش را به تنه درختى بست و وضو ساخت و عصایه خود را كنارى گذاشت و براى نماز ایستاد ، در این حال رهگذرى كه از آنجا مى‏گذشت ، شیخ را شناخت ، پیش آمد سلامى كرد . شیخ قبل از عقد نماز جواب سلام را داد و گفت :
اى بنده ی خدا من مى‏دانم كه ساعت مرگ من فرار رسیده و در حال نماز زمین مرا بلع مى‏كند تو اینجا بنشین و پس از مرگ من الاغ و عصاى مرا بردار و برو به شهر به منزل من خبر بده و بگو شیخ به زمین فرو رفت . لیكن چون قدرت و جرات دیدن عزرائیل را ندارى چشمانت را بر هم بگذار و پس از خواندن هفتاد مرتبه قل هو الله احد مجددا چشم هایت را باز كن و آن وقت الاغ و عصاى مرا بردار و برو .
مرد با شنیدن این حرف از شیخ بهایى با ترس و لرز به روى زمین نشست و چشمان خود را بر هم نهاد و شیخ هم عمامه خود را در محل نماز به جاى گذاشته ، فوراً به پشت دیوارى رفت و از آنجا به كوچه‏اى گریخت و مخفیانه خود را به خانه خویش رسانیده و به افراد خانواده خود گفت : امروز هر كس سراغ مرا گرفت بگوئید به مصلا رفته و برنگشته فردا صبح زود هم من مخفیانه مى‏روم پیش شاه و قصدى دارم كه بعداً معلوم مى‏شود .
شیخ بهایى فردا صبح قبل از طلوع آفتاب به دربار رفت و چون از مقربین بود هنگام بیدار شدن شاه اجازه تشرف حضور خواست و چون شرفیابى حاصل كرد عرض كرد : قبله گاها مى‏خواهم كوتاهى عقل بعضى از مردم و شهادت آنها را به راى العین از مد نظر شاهانه بگذرانم و ببینید مردم چگونه عقل خود را از دست مى‏دهند و مطلب را به خودشان اشتباه مى‏نمایند .
شاه عباس با تعجب پرسید : ماجرا چیست ؟ شیخ بهایى گفت : من دیروز به رهگذرى گفتم كه چشمت را هم بگذار كه زمین مرا خواهد بلعید و چون چشم بر هم نهاد من خود را مخفى ساخته و به خانه رفتم و از آن ساعت تا به حال غیر از محارم خودم كسى مرا ندیده و فقط عمامه خود را با عصا و الاغ در محل مصلى گذاشتم ولى از دیروز بعدازظهر تا به حال در شهر شایع شده كه من به زمین فرو رفتم و این قدر این حرف به تواتر رسیده كه همه كس مى‏گوید من خودم دیدم كه شیخ بهایى به زمین فرو رفت . حالا اجازه فرمایید شهود حاضر شوند !
به دستور شاه مردم در میدان شاه و مسجد شاه و عمارت‏هاى عالى قاپو و تالار طویله و عمارت مطبخ و عمارت گنبد و غیر اجتماع نمودند ، جمعیت به قدرى بود كه راه عبور بر هر كس بسته شد ، لذا از طرف رئیس تشریفات امر شد كه از هر محلى یك نفر شخص متدین و صحیح العمل و فاضل و مسن و عادل براى شهادت تعیین كنند تا به نمایندگى مردم آن محل به حضور شاه بیاید و درباره فقدان شیخ بهایى شهادت بدهند . بدین ترتیب 17 نفر شخص معتمد واجد شرایط از 17 محله ی آن زمان اصفهان تعیین شدند و چون به حضور رسیدند ، هر كدام به ترتیب گفتند : به چشم خود دیدم كه چگونه زمین شیخ را بلعید ! دیگرى گفت : خیلى وحشتناك بود ناگهان زمین دهان باز كرد و شیخ را مثل یك لقمه غذا در خود فرو برد . سومى گفت: به تاج شاه قسم كه دیدم چگونه شیخ التماس مى‏كرد و به درگاه خدا تضرع مى‏نمود . چهارمى ‏گفت : خدا را شاهد مى‏گیرم كه دیدم شیخ تا كمر در خاك فرو رفته بود و چشمانش از شدت فشارى كه بر سینه‏اش وارد مى‏آمد از كاسه سر بیرون زده بود
به همین ترتیب هر یك از آن هفده نفر شهادت دادند . شاه با حیرت و تعجب به سخنان آنها گوش مى‏كرد . عاقبت شاه آنها را مرخص كرد و خطاب به آنها گفت :
بروید و اصولاً مجلس عزا و ترحیم هم لازم نیست زیرا معلوم مى‏شود شیخ بهایى گناهكار بوده است ! وقتى مردم و شاهدان عینى رفتند ، شیخ مجدداً به حضور شاه رسید و گفت : قبله ی عالم . عقل و شعور مردم را دیدید ؟ شاه گفت : آرى ، ولى مقصودت از این بازى چه بود ؟ شیخ عرض كرد : قربان به من فرمودید ، قاضى القضات شوم . شاه گفت : بله ولى چطور ؟ شیخ گفت : من چگونه مى‏توانم قاضى القضات شوم با علم به اینكه مردم هر شهادتى بدهند معلوم نیست كه درست باشد ، آن وقت مظلمه گناهكاران یا بى گناهان را به گردن بگیرم . اما اگر امر مى‏فرمایید ناگریز به اطاعتم و آنگاه موضوع المامور و المعذور به میان مى‏آید و بر من حرفى نیست ! شاه عباس گفت : چون مقام علمى تو را به دیده ی احترام نگاه كرده و مى‏كنم لازم نیست به قضاوت بپردازى ، همان بهتر كه به كار فرهنگ مشغول باشى .
از آن پس شیخ بهایى براى ترویج علوم و معارف زحمت بسیار كشید و مقامه شامخه علما را به حدى به درجه تعالى رسانید كه همه كس آنان را مورد تكریم و تعظیم قرار مى‏داد

 

پ.ن:سلام مدت مدیدی نبودم چون در گیر امتحانات بودم .از تمامی دوستانی که این مدت بهم سر زدن سپاس فراوان دارم

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 9:33 توسط مسعود |

روزي دو مرد جوان نزد استادي آمدند و از او پرسيدند: فاصله بين دچار يك مشكل شدن تا راه حل يافتن براي حل مشكل چقدراست؟

استاد اندكي تامل كرد و گفت:"فاصله مشكل يك فرد و راه نجات او از آن مشكل براي هر شخصي به اندازه فاصله زانوي او تا زمين است!"

آن دو مرد جوان گيج و آشفته از نزد او بيرون آمدند و در بيرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند.

اولي گفت:" من مطمئنم منظور استاد معرفت اين بوده است كه بايد به جاي روي زمين نشستن از جا برخاست و شخصا براي مشكل راه حلي پيدا كرد. با يك جا نشيني و زانوي غم در آغوش گرفتن هيچ مشكلي حل نمي شود. "

دومي كمي فكر كرد و گفت:" اما اندرزهاي پيران معرفت معمولا بار معنايي عميق تري دارند و به اين راحتي قابل بيان نيستند. آنچه تو مي گويي هزاران سال است كه بر زبان همه جاري است و همه آن را مي دانند. استاد منظور ديگري داشت."

آن دو تصميم گرفتن نزد استاد بازگردند و از خود او معناي جمله اش را بپرسند. استاد با ديدن مجدد دو جوان لبخندي زد و گفت:

" وقتي يك انسان دچار مشكل مي شود. بايد ابتدا خود را به نقطه صفربرساند. نقطه صفر وقتي است كه انسان در مقابل كائنات و خالق هستي زانو مي زند و از او مدد مي جويد.

بعد از اين نقطه صفر است كه فرد مي تواند برپا خيزد و با اعتماد به همراهي كائنات دست به عمل زند.

بدون اين اعتماد و توكل براي هيچ مشكلي راه حل پيدا نخواهد شد. باز هم مي گويم...

فاصله بين مشكلي كه يك انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بين زانوي او و زميني است كه برآن ايستاده است!"

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 21:28 توسط مسعود |




پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .

- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .


صفت اول :
می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .


صفت دوم :
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .


صفت سوم :
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.


صفت چهارم :
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .


صفت پنجم :
همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 18:0 توسط مسعود |

 

روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود .
علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داد :
در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم . سلام کردم.
جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت .

و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم .
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟ مرد با تعجب گفت :
خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است .

 

سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده
و از درد به خود می پیچد
آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟
مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم .
آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود .
سقراط پرسید :
به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی ؟
مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت .
و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم .
سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی .
آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟
و آیا کسی که رفتارش نا درست است ، روانش بیمار نیست ؟
اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود ؟
بیماری فکری و روان نامش غفلت است.
و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد .
و به او طبیب روح و داروی جان رساند .
پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده .
” بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 15:27 توسط مسعود |

دو خط موازی زاییده شدند.پسرکی آنها را در کلاس روی کاغذ کشید.آنوقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد و درهمان نگاه اول مهرشان به دل هم نشست و عاشق هم شدند. خط اولی گفت ما میتوانیم زندگی خوبی داشته باشیم و خط دومی از هیجان لرزید و خط اولی ادامه داد و خانه ای داشته باشیم در کنج کاغذ.

در همین لحظه معلم فریاد زد دو خط موازی به هم نمیرسندو بچه های با هم تکرار کردند دو خط موازی به همدیگر نمیرسند..

دو خط موازی لرزیدند و به هم نگاه کردند و خط دوم پقی زد زیر گریه.

خط اولی گفت نه این امکان نداره حتما یه راهی پیدا میشه. خط دومی گفت شنیدی که چه گفتند؟هیچ راهی وجود نداره ما هرگز به هم نمیرسیم ودوباره زد زیر گریه. اولی گفت نباید ناامید بشیم ما از این صفحه خارج میشیم و دنیا رو میگردیم شاید یه نفر پیدا بشه که بتونه مشکل ما رو حل کنه.

اونا از دفتر خارج شدند و از زیر در از کلاس خارج شدند به حیاط رفتند و از آن موقع سفرطولانی آنها آغاز شد آنها از دشتها و کوهها، صحراهای سوزان و دره های عمیق، دریاها و شهرهای شلوغ گذشتند و سالها گذشت.

آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند، ریاضیدان گفت : این محال است هیج فرمولی برای شما وجود ندارد.فیزیکدان گفت بگذارید از همین الان ناامیدتان کنم ،قوانین طبیعت چنین چیزی تا به حال ندیده.پزشک گفت درد شما بی درمان است.شیمی دان گفت شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید.ستاره شناس گفت شما خودخواه ترین موجودات رو زمین هستید رسیدن شما به هم منجر به نابودی میشود.فیلسوف گفت متاسفم جمع نقایض محال است.

بالاخره به کودکی رسیدند کودک گفت شما به هم میرسید اما نه در دنیای طبیعی، آنرا در دنیای دیگر جستجو کنید..

انها کودک را ترک کردند و بعه راهشان ادامه دادند؛انها کم کم داشتند باور میکردند که به هم نخواهند رسید.

آنها روزی به دشتی رسیدند که یک نقاش داشت در آن تابلویی را میکشید.یکی از خطها به دیگری گفت بیا وارد آن تابلو شویم و از این آوارگی نجات یابیم.ان دو روی دست نقاش رفتند وبعد روی قلمش.نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد.آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی میگذشتند و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین میرفت دو خط موازی عاشقانه به هم رسیدند.

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 12:5 توسط مسعود |

دیروز شیطان را دیدم؛در حوالی میدان داشت فریب میفروخت.مردم دورش جمع شده  بودند. هیاهومیکردند و هول می دادند و بیشتر میخواستند؛توی بساطش همه چیز بود غرور، خیانت،ریا،جاه طلبی،..... هر کس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد.بعضی تکه ای از قلبشان را وبعضی هم پاره ای از روحشان را،بعضی ایمانشان را و بعضی آزادگیشان را.شیطان میخندید و از دهانش بوی گند جهنم می آمد.دلم میخواست تمام نفرتم رو توی صورتش تف کنم

انگار ذهنم را خواند.به من گفت: من کاری به آنها ندارم.من فقط گوشه ای بساطم را پهن کردم و نجوا میکنم،آنها خودشان دور من جمع شده اند.آنوقت سرش را نزدیک گوشم آوردو گفت: اما تو با اینها فرق داری،تو زیرکی و مومن، ایمان آدم را نجات میدهد،اینها ساده اند و گرسنه.

از شیطان بدم می آمد اما حرفهایش شیرین بود.کنار بساطش نشستم او حرف میزد.چشمم به جعبه عبادت افتاد که لابه لای چیزهای دیگر بود

دور از چشم شیطان آنرا برداشتم و در جیبم گذاشتم.گفتم بگذار یکبار هم که شده کسی از شیطان چیزی بدزدد.

به خانه آمدم،جعبه را باز کردم، اما جز غرور چیزی در جعبه نبود،جعبه از دستم افتادو اتاق پر از غرور شد.فریب خورده بودم.دستم را روی قلبم گذاشتم،نبود،فهمیدم آنرا در کنار بساط شیطان جا گذاشتم.تمام راه را دویدم اما شیطان آنجا نبود.آنوقت نشستم و های های گریه کردم.اشکهایم تمام شد،بلند شدم تا بی دلیم  را با خود ببرم ناکاه صدایی شنیدم؛صدای قلبم را.

همانجا سجده شکر رفتم

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 7:32 توسط مسعود |

دنیا که ساخته شد زنجیر نداشت؛خدا دنیا را بدون زنجیر ساخت

انسان بود که زنجیر را ساخت،شیطان کمکش کرد.

دل زنجیر شد، عشق زنجیر شد،دنیا پر از زنجیر شد، و مردم همه دیوانه زنجیری

خدا دنیای بی زنجیر می خواست، اما نام دنیا بی زنجیر بهشت بود

امتحان آدم هاهمین جا بود، دست شیطان از زنجیرپر بود

خدا گفت زنجیرت را پاره کن، شاید نام زنجیر تو عشق است

یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد نامش را مجنون گذاشتند.مجنون اما نه دیوانه بود نه زنجیری.این نام را

شیطان بر او گذاشت،شیطان مردم را با زنجیر میخواست

لیلی مجنون را بی زنجیر میخواست، لیلی میدونست خدا چه میخواهد.

لیلی کمک کرد مجنون زنجیرش را پاره کند.لیلی زنجیر نبود ،لیلی نمیخواست زنجیر باشد

لیلی ماند؛ زیرا لیلی نام دیگر آزادی است.

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 9:25 توسط مسعود |

1-baran JavaScript Codes