با مدعی مگوئید اسرار عشق و مستی تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی عاشق شو ارنه روزی کار جهان سرآید ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم باکافران چه کارت گر بت نمی پرستی سلطان من خدا را زلفت شکست مارا تاکی کند سیاهی چندین دراز دستی در گوشه سلامت مستور چون توان بود تانرگس تو گوید با ما رموز هستی آنروز دیده بودم این فتنه ها که برخاست کز سرکشی زمانی با ما نمینشستی عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ چون برق از این کشاکش پنداشتی که جستی 
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 3:53 توسط مسعود
|

Life is like a piano, with keys represent happiness & black keys for sarrow But Only when you go through the white and black keys hear the music of life. 
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 10:10 توسط مسعود
|

کوله بارت بربند! شاید این چند سحر فرصت آخر باشد که به مقصد برسیم بشناسیم خدا و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم میشود آسان رفت میشود کاری کرد که رضا باشد او ای سبکبال در این راه شگرف در دعای سحرت درمناجات خدایی شدنت من جا مانده بسی محتاجم التماس دعا
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 14:0 توسط مسعود
|

همیشه منتظرت هستم بی آنکه در رکود نشستن باشم همیشه منتظرت هستم چونان که من همیشه در راهم همیشه در حرکت هستم همیشه در مقابله همیشه منتظرت هستم ای عدل وعده داده شده این کوچه این خیابان این تاریخ خطی از انتظار تورا دارد وخسته است تو ناظری تو میدانی ظهور کن ظهور کن که منتظرت هستم 
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 11:3 توسط مسعود
|

زندگی ام برگی سپید و بی ارزش بود سبز، به من رویش بخشید سرخ، گرما به من داد زرد، عدالت و پایداری آبی، صفا را به من آموخت صورتی، امید وخاکستری کم رنگ درد را به ارمغانم آورد برای اینکه فهرست رنگ ها را کامل کنم باید بگویم که سیاه مرگ را به من تحمیل کرد ومن از آن زمان زندگی ام را میپرستم زیرا رنگ هایش را میپرستم 

+
نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 10:12 توسط مسعود
|

زني بود با لباسهاي کهنه و مندرس، و نگاهي مغموم وارد خواروبار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست کمي خواروبار به او بدهد. به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند کار کند و شش بچه شان بي غذا مانده اند. ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند کفه ي ترازو پايين رفت
جان لانک هاوس، با بي اعتنايي، محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون کند
زن نيازمند، در حالي که اصرار ميکرد گفت آقا شما را به خدا به محض اين که بتوانم پول تان را مي آورم
جان گفت نسيه نمي دهد
مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت
ببين خانم چه مي خواهد، خريد اين خانم با من
خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نيست، خودم ميدهم. ليست خريدت کو؟
لوئيز گفت: اينجاست
" ليست را بگذار روي ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستي ببر."
لوئيز با خجالت يک لحظه مکث کرد، از کيفش تکه کاغذي در آورد، و چيزي رويش نوشت و آن را روي کفه
خواروبار فروش باورش نشد. مشتري از سر رضايت خنديد
مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ي ترازو کرد. کفه ي ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا کفه ها برابر شدند
در اين وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوري تکه کاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته شده است
کاغذ، ليست خريد نبود، دعاي زن بود که نوشته بود:" اي خداي عزيزم، تو از نياز من با خبري، خودت آن را بر آورده کن "
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئيز داد و همان جا ساکت و متحير خشکش زد
لوئيز خداحافظي کرد و رفت
فقط اوست که ميداند وزن دعاي پاک و خالص چه قدر است
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 22:13 توسط مسعود
|

دو تن رو در رو، گاهی ،دو موجند، وشب ، اقیانوس. دو تن رو در رو، گاهی دو حفره اند وشب،بیابان دو تن رو در رو گاهی دو ریشه اند پیچیده به هم در جنگل دو تن رو در رو گاهی دو سیاره اند 

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 8:24 توسط مسعود
|

در انتهای هر سفر در آیینه دار و ندار خود را مرور میکنم این خاک تیره این زمین پاپوش پای خسته ام این آسمان سر پوش چشم بسته ام اما خدای دل در آخرین سفر درآیینه به جز دو بیکرانه کران به جز زمین و آسمان چیزی نمانده است گم گشته ام، کجا ندیده ای مرا؟ ((حسین پناهی))
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 8:21 توسط مسعود
|

بیا عشقمان را در دهکده ی اقاقیا با طلای کهکشان ها گلدوزی کنیم و چون عاشقانی باشیم که در بادها به روزگار زیبایی
میوه ی درختان سنگینی کوه ها و اندوه پروانه ها را بر دوش می کشند
![]()
+
نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 7:28 توسط مسعود
|

صدایم را برای باد میگذارم و غبارم را برای هوا اما دردم را درد زمینی ام را برای که بگذارم؟ اشکم را برای شبنم میگذارم ولبخندم را شاید برای رنگین کمان عشقم را اما عشق زمینی ام را برای که بگذارم؟ 
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 23:50 توسط مسعود
|
